+ نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت
11:42 |
فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند این هم شعر جدید
چه بغض ها که در هیچ شعری جا نمی شود چه حرف ها که در فاصله ی نوشیدن دو فنجان چای خش خش برگ ها پائیز را به خانه ام می رساند و دنیای مرد کوچکتر از شهر فرنگ کوچکی است که شیرین ترین لیالی اش رقاص خانه ها را رونق داده است گاهی نوشیدن دو استکان چای فرصت دیدن آسمان ابری را نمی دهد گاهی بهتر است بروی گاهی بهتر است تنها چای بنوشم! + نوشته شده توسط مینا مومنی در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت
11:22 |
بازم سلام
بازم ببخشید از اینکه دیر به دیر به روز می کنم
اینجا پنجره ای نیست که دستانم را باز کند آسمان را در آغوش بگیرم مدادم را بر می دارم چشمانم را به خیابان می کشم و به کودکانی خیره می شوم که با قلب های سنگی پنجره ها را نشانه رفته اند. خط خطی می کنم خیابان را آنقدر که تو دریا می شوی و کودکان را در آغوشت نوازش می دهی. روی دیوار پنجره ای می کشم رو به نگاه تو و کودکانی که در آغوشت بازی می کنند.
+ نوشته شده توسط مینا مومنی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت
9:56 |
شبهای بی قراری
سوگواره ادبی فرهنگسرای اخلاق با حضور:جبار کاکایی*حمید رضا شکار سری*سودابه امینی*سعید بیابانکی*شراره کامرانی و..... زمان:شنبه۲۹/۴/۸۷ از ساعت۲۰-۱۸ مکان:خیابان جلفا-نرسیده به پل سید خندان-فرهنگسرای هنر(ارسباران)
+ نوشته شده توسط مینا مومنی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت
17:27 |
سلام به دوستان عزیزم ببخشید که دیر به روز شدم البته به روز کردن این پست جدید را دوست عزیز تر از
جانم خانم سمیرا نوروزی که دستشون و از این دورها راستی بعد از ماه ها سال ۹ تون هم مبارک (وبلاگ میناست دیگه هر چی دلم بخواد می نویسم
و اما شعر مینا بعد از ۶ ماه :
عصرهای زمستان را بهانه کن به اینکه می توانی نشانه ای بگذاری برای کسی یا رد پایت را پاک کنی اصلا می توانی نشانی ات را به دختران کودنی بدهی بی آنکه حتی بتوانند رد پایم را پیدا کنند بی آنکه حتی برفی آمده باشد بگذار به تماشای برف بنشینم و دخترکانی که با تو آدم برفی می سازند
................................................. باز هم از دوست عزیز تز از جانم سمیرا ی
+ نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
0:40 |
تقدیم به تو
که دریا را لا به لای تار های صوتی ام حبس می کنی تا فریاد بزنم و شعری بگویم
از مجنون بیزارم و از تمام بیابان های مشرق زمین که پاهای تو را لمس نکرده اند من خالق عاشقانه هایی که از فاصله ها بیزار است تو خودخواه ترین معشوق جهان که صدایم و دریا را حبس می کنی تا برای پری های دریایی که عروس نخواهند شد فاصله بسازی!!! + نوشته شده توسط مینا مومنی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت
6:24 |
ببخشيد كه بازم دير شد
به دنيا كه آمدم كسي مهر صد آفرين به مادرم نداد و نام اجدادي ام را روي شانه هاي ظريفم نگذاشت تو اما مادرت گرفت قولي كه نام اجدادي ات را روي چهار شانگي پسرم بگذاري! تعجب نكن اينجا مردها به حال و هواي خودشان فكر مي كنند و من زنانگي ام را به چار ديواري كوچكي مي برم كه از دوشش دريا دريا مي ريزي تا در آغوشت شعري با حال و هواي تو بگويم تو روال طبيعي حرفهام را مي فهمي بر عكس ديگران كه از كودكي بايد در كوچه هاي علي چپ پرسه مي زدم تا چيزي بفهمند ((من، زني كه مادربزرگش هم گوشواره ي حلقه اي دوست داشت در كنار مردي كه ماهيان حتي در تور سفيدش هلهله مي كنند و حلقه اي در دست راستش دروغ نمي گويد كه به گوش هاي من فكر مي كند)) عزيزم!اينجا هيچ چيز عجيب نيست. + نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت
21:5 |
سلام دوستان خوبم.اميدوارم سال خوبي داشته باشيد و پر از اتفاقات قشنگ قشنگ
ديگر بزرگ شده ام آن قدر كه تو را از دورترها به ته فنجان مي آورم و به پدر نشانت مي دهم! صبر كن پدر ته فنجان كسي است كه مثل شما مرا... دوست دارمش. چشمانت كم سو تر شده و من بزرگ آنقدر كه تمام اتفاقات را خودم ته فنجان مي آورم! بازي هاي بچگيمان جنگ شده اي كاش جنگيدن را در بچگي مي آموختيم و تمام بازي ها را مي برديم. دستمال سفيدت را در بياور تا همه بفهمند كه اين بار بازي را من برده ام *** پدر مي خواهد بزرگ شدنم را ببيند!!! + نوشته شده توسط مینا مومنی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت
17:7 |
من متاسفم از اينكه دير به دير به روز مي كنم
صداي شكستنت را مي شنيدم كه در من فرو مي رفتي آنقدر كه... -گاهي لبخند مي زدي،چه لزومي داشت و من فقط نگاهت مي كردم -هنوز هم بدون ترس لذت هست! بيدار كه شدم نه گرامافوني بود نه پينك فلويدي و نه كسي مثل تو... عزيزم براي تمام عمرم كافي بود!!! + نوشته شده توسط مینا مومنی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت
10:3 |
بالاخره یه شعر جدید
اینروزها هوایم به سرم میزند پیدایم نمی شود اصلا به خیابان بزنم زیر پاها له می شوم دستانت را در خیابان جا گذاشته ام حتما با دود سیگارت به ابرها رفته ام باران که ببارد می بارم زیر پاها *** امروز هوایت به سرم زده تو روی ابرها جامانده ای!!! + نوشته شده توسط مینا مومنی در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت
9:45 |
|
|